اخه تنهام از یه دوست
آخه تنهام
يه روز بهم گفت: «ميخوام باهات دوست باشم؛
آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم
و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلی
تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «ميخوام تا ابد
باهات بمونم؛ آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام».
بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من
هم خيلي تنهام». يه روز ديگه گفت: «ميخوام برم يه
جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه
چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه ميدوني؟ من اينجا
خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم.
فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامهش
نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه ميدوني؟
من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و
زيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلی
تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من
قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه
ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند
كشيدم و زيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.
من هم خيلي تنهام».
حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلی
خوشحالم و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه اينه که
نمی دونه من هنوز هم خيلي تنهام ...

_________________
همه رنگ پليدی گرفته اند
چهره از رسوايی سياه می کنند
در قحطی...
باران می بارد
هيچ کس خود را نميشويد
آری برزخ بود آن روز.........
يه روز بهم گفت: «ميخوام باهات دوست باشم؛
آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم
و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلی
تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «ميخوام تا ابد
باهات بمونم؛ آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام».
بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من
هم خيلي تنهام». يه روز ديگه گفت: «ميخوام برم يه
جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه
چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه ميدوني؟ من اينجا
خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم.
فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامهش
نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه ميدوني؟
من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و
زيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلی
تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من
قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه
ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند
كشيدم و زيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.
من هم خيلي تنهام».
حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلی
خوشحالم و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه اينه که
نمی دونه من هنوز هم خيلي تنهام ...
_________________
همه رنگ پليدی گرفته اند
چهره از رسوايی سياه می کنند
در قحطی...
باران می بارد
هيچ کس خود را نميشويد
آری برزخ بود آن روز.........
+ نوشته شده در دوشنبه دوم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 9:19 توسط shiva
|