ماجرا
بی چون و بی چرا
خفته بر اندیشه ای بی نسیب
بر پهنه ی نیلگون این مستی غریب
هنجار خسته ام را آواز میزنم
از آغاز ماجرا
تا انتهای خسته ی شوقی حزین
بر شاخسار انگور
بر چینه ی فروغ
بر قامت خمیده ی محبوبه های باز
پاشویه ی داغ های جوانم را
بر چشمه ی نمور
در انعکاس هر چه که بود و دیگر نیست
هر چه که هست و دیگر هست
از نام های تو
از خاطراتی که هیچ
از شعر هایی
که هست
همچنان .
همچنان از مشت های پوچ،وا شده در روزگار یاس
از سیلی بهار بر گوش آفتاب
با ابر هایی به سبک بالی شرف
* * *
گویا نگاه تازه ای درپشت سایه هاست
کز هیبت زمین ، میلرزد اینچنین
جون دست های من
برنام های تو
از خاطراتی که هیچ
بر شعر هایی که هست همچنان.
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 18:58 توسط shiva
|